تبليغاتX
عشق و عرفان

به مناسبت ۲۵ دی ماه سالروز تولدم:

 

در زمستانی سرد

در شبی در دی ماه

کودکی زاده شد و اشکی ریخت

کودک،انگار که خوب،

خوبتر از همه کس،می دانست

که چه دردی در پیش

و چه رنجی در راه

در پس ِ آمدن ِ در دنیاست

 

این منم ، کودک دیروز و ملامت کش غم ها، امروز

من نماینده ی دردم،

پیش تاز همه دل های ترک خورده ز عشق

در سکوتی مبهم،

چشم در راه حضور مرگم

 

عاشق عشقم و عشق،

می گریزد از من

من پر از کسرت تنهایی و من،

می گریزم از من.

 

سالها بگذشته ست

ماه ها بگذشته ست

امشب آری امشب،

سالگرد شب میلاد من است

شب آغازی تلخ

شب پست بی رحم

و شبی سرد چو برف.

 

در چنین شب هایی،با خدا می گویم

یارب ای کاش که آن کودک خرد

در زمانی که به دنیا آمد،

در همان دم می مرد

آری امشب شب میلاد من است...

 

+ نوشته شده توسط صاحب در یکشنبه 1386/10/23 و ساعت 22:25 |

 

اشک با من عشق بازی می کند

در شب تنهایی و فرسودگی

بی صدا می نالم از تنهاییم

لیک با من نیست کس چون من غریب

 

شاکیم از عشق از ایمان،خدا،من،تو

من گناهم عشق جرمم تو

خدایم سخت تنها بود

 

تورا چون چشم و گیسویت

- نه بیش از صفحه ی رویت -

دگر چیزی ندیدم،نه

 

برای من خدا بودی

جواب هر دعا ، نجوا

خطاب بهترین ِ آرزوهایم

تو تصویر تمام خوبی ِ دنیا

- برای من چه ها بودی... -

 

در این شبها که حتی ابر

به حالم گریه ها کرده ست

تو حتی - لحظه ای حتی -

نکردی یاد هم از من

 

دریغا هرچه از تو دیده بودم من

سرابی بود

گناهم عشق جرمم تو

خدایم سخت تنها بود

 

من ِ من خسته از من ، خسته از امروز ، از فردا

به دنبال من و

- شاید - تو ، شاید هم خدایی بود

خدا را یافت

اما آه...

خدایم سخت تنها بود

تنها تر ز ِ من حتی خدایم بود

 

 

خدا را یافتم بی تو،

برای درک (( ما )) شاید

خدا بهتر ز ِ تو باشد

برای من که تنهایم

اگر حتی خداهم مثل من باشد.....

 
 
+ نوشته شده توسط صاحب در پنجشنبه 1386/08/10 و ساعت 16:52 |
سلام ، گفته بودم برای یه مدت طولانی آپ نمیکنم ، حالا دوباره برگشتم شاید این بار یه تغییراتی تو وب ایجاد کنم و یه مقدار فضای وب رو عوض کنم شاید هم نه. به هر حال اگه کسی پیشنهادی داره حتما بگه ، خوشحال میشم

 

درد را دردی که درمانش نبود

عشق را عشقی که پایانش نبود

اشک را شوقی که آرامم کند

در شروع بی سرانجامش نبود

شمع در تاری شب بی نور شد

آتش پروانه در کارش نبود

عاشقی شب گریه را آغاز کرد

طاقت از دوری دلدارش نبود

بی پناهی بر خدا فریاد کرد

در زمان بی کسی یارش نبود

خسته ای از دلبرش آزار دید

لیک او را جان ِ آزارش نبود

مطربی بیهودگی را پیشه کرد

نغمه ی غم در غم تارش نبود

زاهدی لطف خدا از یاد برد

چون زمان غصه غم خوارش نبود

دیگری از هجر محبوبش بمرد

او طبیب جان بیمارش نبود

دیده ای از دلبری نادیده گشت

یار بیم از چشم گریانش نبود

سوخت جانم ز اشتیاق روی دوست

سوخت چون جز سوختن راهش نبود

صاحب از دیدار او آشفته شد

کاش آن یک لحظه دیدارش نبود

 

 

+ نوشته شده توسط صاحب در سه شنبه 1386/07/17 و ساعت 13:50 |

 فاصله ابدی :

 

شعله ی عشق تو در خرمن جان

دودی از ناله و شیون افروخت

باز در صبحدمان حادثه ای

دیده ام را به دو چشمان تو دوخت

 

شوق دیدار تو در بیداری

طمع خواب ز چشمم می برد

ترس یک لحظه جدایی از تو

با تماشای نگاهت می مرد

 

من اگر شعری به زیبایی شب می گویم

شب چشمان تو بر من آموخت

نغمه ی گرم صدایت در باد

ریشه ی وسوسه را در من سوخت

 

فرصت بودن دستان تو را

شبح فاصله از من بربود

همه ی علت بی تابی من

تا ابد ماندن این فاصله بود

+ نوشته شده توسط صاحب در چهارشنبه 1386/03/16 و ساعت 15:31 |

از  روزِ  کارِ  عشقت  آرامشی  نبینم   

باشد  که در  فراقت با مرگ بر نشینم

آنجا که کوی عشق است ازمن نشان نیابی

هر جا که منزل توست من خاک آن زمینم

در بارگاه عشقت طالب بسی نشستست

من همچو جان ِ جانان با جان ِ تو قرینم

چشمت به شکوه گوید کز درد می هراسم

دردا که درد ِ دردم خوش بین که من همینم

دورازتو روزسال است هرلحظه ای محال است

کز  حُسن  تو  نگویم  با  یاد  تو  نمیرم

احوال  من  ندانی  تا  حال   من  نبینی

زار  و  نحیف  و  بیمار  از  دوریت  چنینم

سوزم ز سوز ِ عشقت زین سوختن چه حاصل

بر گرد شمع عشقت پروانه ای حزینم

با صاحب غم خود کمتر جفا کن ای دوست

من هر کجا گریزم یاد ِ تو در کمینم

بعد  از  تو  از  گل عشق  بوی وفا نخواهم

دیگر گل محبت زین شاخه بر نچینم

 

 

+ نوشته شده توسط صاحب در سه شنبه 1386/02/11 و ساعت 12:22 |

همه ی قصه ی شبهای من از

چشم زیبای تو سرچشمه گرفت

غصه ی تک تک لحظات من از

دوری چشم تو آغاز گرفت

 

آتش دوری تو مزرعه ی جانم سوخت

قلب من گریه کنان دست به دامانم دوخت

اشک هم حلقه زنان چشم به دستانم دوخت

 

ای دریغا که در این حادثه باز

مهره ی سوخته در چشم جهان من بودم

ای دریغا که در این بازی عشق

باز هم باخته ی دور زمان من بودم

 

وای از این تنهایی

چه کنم با غم دوری ِ نگارم یارب

چه کنم جر به صبوری ز فراقش یارب

 

شب چو زلفان سیاهش سرد است

روز چون شرم نگاهش گرم است

ما چون ماه جمالش بَدر است

 

به کجا خیره شوم تا که ز یادم برود؟

به چه کس دل بدهم تا ز خیالم برود؟

 

وای از این عشق که من را

به خرابات بیابان غم و درد هدایت کرده ست

 

چه کسی حق مرا می گیرد؟

جرم من چیست که تبعید چنین زندانم

چه کسی دست مرا می گیرد؟

مرگ آسوده تر از زندان است

 

بی تو ای ماه جهان خاک جهان زندان است

روز ها شب شد و دل در همه شب بی تاب است

چشم گریان من از روز جدایی بیدار

بخت بیمار من از روز فراقت خواب است

 

اگر امروز ز ِ دوری ِ تو مُردم ای یار

بر سرِ سنگ مزارم بنویس

او به این تاریکی،

او به این تنهایی،

سالها هست که عادت کرده ست

+ نوشته شده توسط صاحب در دوشنبه 1386/01/20 و ساعت 18:34 |

در شب سرد زمستانی

برف میبارید

اشک روی گونه لغزان بود

خنده می پژمرد ، غصه خندان بود

 

 

زاده ی فصل زمستانم از

این سرما هراسم نیست

در این دنیای جلادان عاشق کش

هراسم درد تنهایی ست

 

 

برای همدمی عاشق ، چو من تنها

هزاران باغ گل را هدیه خواهم کرد

- کسی این هدیه را آیا نمی خواهد؟ -

 

 

صدایی نیست،

گویی همرهان مرده اند

جوابی نیست،

گویی عاشقان خفته اند

و من تنها تر از هرشب

خدا را جست و جو کردم

 

 

زمستان است

گلستان ها دگر میعادگاه ِ مرگ گلها شد

صدای خنده های کودکان مرگ

به جای رد پای عشق،در هر کوچه پیدا شد

 

 

قناری در قفس پژمرد

اقاقی در زمستان مرد

و مرد عابر شب کوچه های خلوت تردید

برای گرمی و آزادی  جانش

دگر از غصه می خندید

 

 

و من در انتظار آرزوهایم

درون کوچه های خلوت  تردید

به دنبال صدای  خنده های کودکان مرگ

به شوق رد  پای عشق روی برف های سرد

به امید نگاهی گرم

هنوز آواز می خوانم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط صاحب در پنجشنبه 1386/01/09 و ساعت 20:16 |

با   من   صنما   روی   گران   می داری

از بهر  چه  عشقت  به   نهان  می داری

من عاشق چشمت و تو سر گشته ی من

سرگشته   مرا   چرا   چنان   می داری

تار  سر   زلفت   به   دو   عالم   ندهم

دل  را  به   دو   عالم   نگران   می داری

من شهره ی عاشقان سرگشته شدم

با  روی  بتت  جهان  به  جان  می داری

این  "صاحب" دل شکسته ی عاشق را

تا   کی  صتما   تشنه   لبان   می داری

+ نوشته شده توسط صاحب در چهارشنبه 1385/12/16 و ساعت 16:59 |

برای هرکی که ناراحتش کردم :

 

چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود

گر جمال جان فزای خویش بنمایی بما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای

این چنین طراریت با من مُسلم کی شود

چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست

اینچنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمان کار کمان

زره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود

( سعدی )

+ نوشته شده توسط صاحب در چهارشنبه 1385/08/17 و ساعت 19:18 |

به کجا تا به کجا؟

نور خدا دیگر نیست

اندر این ظلمت و تاریکی غم ها

 

همه افسانه شدست

همه ی با ورها:

((عشق،عاشق،معشوق))

همه بازیه خداست

که اگر نیست بگویید کجاست؟

عشق کو؟

عاشق کو؟

خانه ی معشوق کجاست؟

+ نوشته شده توسط صاحب در پنجشنبه 1385/02/14 و ساعت 20:32 |

به کنارم بنشین:

 

به کنارم بنشین

به اقاقی بنگر

و به زیبایی دشت

نه به سنگینی غمناک سکوت شب سرد

 

به کنارم بنشین

تا که باهم باشیم در فرا سوی خیال

تا زمانی که ملا ئک به تو نزدیک شوند

و من و تو به خدا نزدیک تر

 

به کنارم بنشین

تا هوا سرد شود و در آغوش من آرام بگیری امشب

تا که بی دغدغه از رنجش تو

بر لب خشک و غریبانه ی مرگ

لحظه ای بوسه زنم

+ نوشته شده توسط صاحب در چهارشنبه 1385/01/30 و ساعت 13:37 |

درد را احساس کن:

درد را احساس کن

عشق را ادراک کن

و مرا پیدا کن

تا که آغوش تو آرا مگه من باشد

 تا که احساس تو هر ذره و ادراک تو هر لحظه ی من

 و من از خود بی خود

تو مرا پیداکن 

شاید اینجا و در اعماق نگاه توخدایی باشد

او خدایی همه شور او خدایی همه عشق

او خدایی تنها

مثل من همچو تو و بیش از ما

درد را احساس کن

عشق را ادراک کن

و مر ا پیداکن

تاکه آغوش توآرامگه من باشد

 

+ نوشته شده توسط صاحب در جمعه 1385/01/18 و ساعت 22:56 |

دل من همی داد گفتی گواهی****** که باشد مرا روزی از تو جدایی

 

ولی هرچه خواهد رسیدن به مردم******بر آن دل دهد هر زمانی گواهی

 

من این روز را داشتم چشم و زین غم****** نبودست با روز من روشنایی

 

جدایی گمان برده بودم ولیکن****** نه چندان که یکسو نهی آشنایی

 

به جرم چه راندی مرا از در خود******گناهم نبودست جز بی گناهی

 

بدین زودی از من چرا سیر گشتی****** نگارا بدین زود سیری چرایی؟

 

که دانست کز تو مرا دیر باید******به چندان وفا این همه بی وفایی

 

سپردم به تو دل ندانسته بودم******بدین گونه مایل به جور و جفایی

 

دریغا دریغا که آگه نبودم******که تو بی وفا در جفا تا کجایی

 

همه دشمنی از تو دیدم ولیکن****** نگویم که تو دوستی را نشایی

 

نگارا من از آزمایش به آیم ******مرا باش تا بیش از این آزمایی

 

مرا خوار داری و بی قدر خواهی****** دگر تا بدین خو که هستی نپایی

 

( فرخی سیستانی )

+ نوشته شده توسط صاحب در شنبه 1384/11/29 و ساعت 21:32 |

باز نجوای تو را می شنوم:

 

(( غم فردا ها سخت است ، تحمل باید ))

 

در دلم می گویم:

 

(( با تو و دور از تو،

 

به چه امید به فردا نگرم؟

 

این تن خسته ی بی جانم را

 

تا کجا در پی رویا ببرم

 

تا دگر بار ببینم که حقیقت دور است 

 

فاصله تا من و تو

 

از خدا تا شب بارانی فصل نور است

 

عجبا گرمی عشق من و تو بی روح است))

 

باز نجوای تو را می شنوم:

 

(( غم فردا ها سخت است ، تحمل باید ))

 

+ نوشته شده توسط صاحب در شنبه 1384/08/14 و ساعت 13:39 |

گویند  بهشت  حورعین  خواهد بود

 

آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود

 

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

 

چون  عاقبت  کار  چنین خواهد بود

  ( خیام نیشابوری ) 

 

+ نوشته شده توسط صاحب در سه شنبه 1384/08/10 و ساعت 13:53 |

 

 

چهره ی زرد مرا بین و مرا هیچ مگو

 

درد  بی حد  بنگر بهر خدا هیچ  مگو

 

دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر

 

هرچه بینی بگذر چون و چراهیچ مگو

 

( مولانا )

+ نوشته شده توسط صاحب در یکشنبه 1384/08/01 و ساعت 14:50 |

مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است

 

که راحت دل رنجور بی قرار من است

 

به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر

 

گرش به خواب ببینم که درکنارمن است

 

 

( سعدی ) 

+ نوشته شده توسط صاحب در دوشنبه 1384/07/25 و ساعت 14:29 |

 

باز دیشب حالت من حالتی جانکاه بود

 

تا سحرسودای دل با ناله بود و آه بود

 

چشم شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم

 

ور نه از طوفان روح من خدا آگاه بود

 

صحبت از ما بود و من در پرده کردم شکوه ها

 

شرم رهزن شد والا ّ اشک من در راه بود

 

کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند

 

سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود

 

سوختم از آتشت،خاکسترم بر باد رفت

 

داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود

 

 

   (  مهدی اخوان ثالث)

 

+ نوشته شده توسط صاحب در جمعه 1384/07/22 و ساعت 15:21 |

 

یکی به لطف نشانم نداد کوی تو را

 

 

مگر به خواب ببینم خیال روی تو را

 

 

چنین که با من سرگشته بی وفا شده ای

 

 

به گورمیبرم ای دوست آرزوی تورا

 

 

دل شکسته ی ما را مزن به سنگ جفا

 

 

درست باش، خدا نشکند سبوی تورا

 

 

بیا ارادت را دل بخر که نفروشد

 

 

به هستی همه عالم غبار کوی تو را

 

 

نمی خورم به زمان فراق شربت مرگ

 

 

برای آنکه نگهدارم  آبروی  تو را

 

 

نشد که این دل دیوانه در میان نکشد

 

 

به هرکجا که نشستیم گفت وگوی تورا

 

 

( مهدی اخوان ثالث )

+ نوشته شده توسط صاحب در پنجشنبه 1384/07/21 و ساعت 20:12 |

وعده ی ما در خاک،

 

در مکانی که شقایقها، نه به ساقه، نه به گلبرگ،

 

 بلکه با ریشه به ما نزدیکند

 

و دگر حال مرا،

 

نه ازآن قاصدک پیر بپرسی نه سپیدار بلند،

 

که از آن ریشه ی زرد

 

شایداین راه جدیدی باشد،

 

تا که با هم باشیم

 

 

وعده ی ما در خواب

 

در زمانی که کسی نیست به غیر ازمن و تو

 

در زمانی که دگر دستی نیست، تا که نگذارد

 

من و تو ما بشویم

 

وعده ی ما در خاک، وعده ی ما در خواب

 

 

+ نوشته شده توسط صاحب در جمعه 1384/07/15 و ساعت 15:21 |

یارب این شمع دل افروز ز کاشانه ی کیست

 

جان ما  سوخت  بپرسید که جانانه ی کیست

 

یارب  آن  شاه  وش  ماه  رخ  زهره  جبین

 

دٌرّ  یکتای  که  و  گوهر  یکدانه ی   کیست

 

+ نوشته شده توسط صاحب در جمعه 1384/07/15 و ساعت 15:6 |

هرگاه کسی بر رخساره ی شما سیلی زد،رخساره ی

دیگر را برای او بگیرید تا سیلی بزند،

بدی را به بدی جزا ندهید زیرا این کاریست که پست ترین

همه ی حیوانات میکند،

آتش با آتش خاموش نمی شود بلکه با آب و از برای این میگویم شما را که

بر بدی غلبه منمایید بر بدی

بلکه بخوبی.

+ نوشته شده توسط صاحب در پنجشنبه 1384/07/07 و ساعت 13:53 |

تو ندیدی هرگز

قطره ی اشکی را

که نهان کردم من

تا به شادی دل تو از دل من دور شود

نشنیدی هرگز

هق هقی را که نهان کردم من

تا به شادی دل تواز دل من دور شود

و نگفتم هرگز

(( دوستت دارم )) را

تا به شادی دل تو از دل من دور شود

اما کاش

می دیدی و میگفتم و باور داشتی

دوستت دارم من

تا به شادی دل من از دل تو دور می شد

+ نوشته شده توسط صاحب در دوشنبه 1384/07/04 و ساعت 15:29 |

درد را احساس کن

عشق را ادراک کن

و مرا پیدا کن

تا که آغوش تو آرا مگه من باشد

تا که احساس تو هر ذره و ادراک تو هر لحظه ی من

و من از خود بی خود

تو مرا پیداکن

شاید اینجا و در اعماق نگاه توخدایی باشد

او خدایی همه شور او خدایی همه عشق

او خدایی تنها

مثل من همچو تو و بیش از ما

درد را احساس کن

عشق را ادراک کن

و مر ا پیداکن

تاکه آغوش تو آرامگه من باشد

+ نوشته شده توسط صاحب در دوشنبه 1384/07/04 و ساعت 15:25 |